تبليغاتX
چاکه های سرخ


نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 توسط زهرا جعفری | لينك ثابت |

 

ییلاق زیبایم!

                عمری است که از تو بی خبرم و سالیانی است که ازدیدنت محروم ، اما زندگی ام را تنها با مرور خاطرات خوش با تو بودن ، سپری می کنم و به یاد به یاد می آورم ایام شیرین کودکیم را که همراه دوستان هم سن و سال خویش در حالی که ترانه ناب عشق کودکانه را نغمه سرایی می کردیم و تپه های سرسبز و صخره های مغرورت قدم می زدیم و گل های لاله ، سرخ و نیلوفرت را گردنبند ساخته و برگردمان آویزان می کردیم .

                با تکه سنگ هایت خانه کودکانه می ساختیم و با میوه های کوهستانی و خودرویت که به نام های چاکه ، گوگ،پستان اسبک می شناختیم ، از همدیگر پذیرایی می کردیم و از گل های معطرت ،ظروف می ساختیم مثل بشقاب ،دیگ،چاینک،کاسه ،قاشق و ...

                تو مثل باغستانی سبز و رنگارنگ بودی که با غبانت خدا بود.تمام دره و کوهت دیدنی و خدایی که هیچ دست بشر در ساخت و پرداخت و نگهداری تو دخالتی نداشت .

              آه ! خدای من ! چه روزهای خوبی بود . پدرگمنام نام آورم که از سر زمین با دستان پینه بسته و با لبخند مهربان پدرانه اش ، غروب می آمد و ما بسان پروانگان بر لطیف وجودش می گشتیم و از آب خنک چشمه هایت پدر را سیراب کرده و خستگی طاقت فرسای روز را از تنش می زدودیم.

             یاد آن روزها بخیرکه بدنبال پدر در میان بوته ها ی سرسبز و صخره های سربه فلک کشیده و پونه ها ی سبزت قدم می زدیم و گل بوته ها ی مهربانی را پدر هدیه جانمان می کرد.

            چه زندگی ساده و بی آلایش و یکرنگ و با صفایی داشتیم.با غرور و عزت راه می رفتیم و پدر محبوب دل های تمام ضعیفان و بیچارگان بود، همسایه ها در هر مشکلی به او مراجعه می کردند.

             صدای شرشر آب جویبارت همرنگ و هم صدای قلب مهربان پدر بود ،پدرم مثل تو خدایی بود، وقف مردم.

              یاد روزهای محرم الحرام می افتم که پدرنذر می کرد و دستر خوان سخاوتش را بربندگان خدا می گستراند. یاد روزهایی بخیر که گله گوسفندان را چوپان می اورد و پدر به نیازمندان گوسفندی هدیه می کرد . روزهایی را به یاد می آورم که پدر پشم گوسفندان را قیچی می کرد و به دوستان و آشنایان تقدیم کرده و مقداری را برای فروش به بازار می برد. به یاد می آورم غروبت را که کاکا کلانم به تپه سبزت می ایستاد و صدای دلنشین اذان را به گوش اهالی می رساند.

            یاد باد ، روزهایی که با نان گرم تازه پخته مادر، کنار جویبارت می نشینیم و از پونه های اطرافت و اب ذلالت شکم گرسنه مان را سیر می کردیم . چنان که گویی بهترین پلو و مرغ سرخ کرده و کباب را خورده با شیم .

            مرور می کنم روزهایی را که همراه مادر به محل گله می رفتیم و مادر گو سفندان را می دوشید و مارا به افکار کودکانه مان غرق سرور و شادی بودیم و بر گندم زارهایت غلت می زدیم و ناظر رقص علف زارهایت بودیم.

             خانه های سنگی تو هنوز در مقابل دیدگانم خود نمایی می کند و بدون اغراق می گویم که طبیعت تمام زیبایی اش را در تو خلاصه کرده بود ، با تو با قدرت خدا اشنا می شدیم ،چرا که به هرنقطه ات نگاه می کردی، الطاف و نعمات بیکران او را می دیدیم . کتاب بزرگ معرفت گسترده بود و شاگردان بی اعتنا ازکنار آن می گذشتند.

             به یاد می آورم گوسفندان پدر را که برادران در دامان سر سبز تو آن ها را به چرا می برد ند ،چاشت وقتی گوسفندان را به قوش می آوردند مادر شیر شان را می دوشید . صبحانه هر روز به ما سرشیر می داد و ظهر ها نان و ماست تازه ، چقدر لذت بخش بود ، ساده زیستی و ساده بودن ودر اخلاص غرق شدن و آزاد راه رفتن.

            یادم می آید که چقدر بهانه گیری می کردم و بخصوص به پدر ناز می فروختم و پدربهترین و نابترین خریدارم بود ، وقتی می گفتم سر شیر نمی خورم ،شیر می خورم، شیر نمی خورم مسکه می خورم و ...پدرم با مهربانی و با صفا مرا در آغوش می گرفت و با آب زمزم گونه ات صورتم را شستشو می داد. چقدرآبت گوارا و خنک بود از نوشابه و کوکا کولا هم بهتر .

            چه روزهای خوشی داشتیم ، برادر کوچکم همان زحمت کش دوران   بعد ازپدرم وقتی بزغاله ها و بره ها را به چراگاه می برد و ما هم به دنبالش می رفتیم. او به شوخی و برای خوشی ما در میان درختان وسبزه زاران پنهان می شد و صدای گرگ را در می آورد و ما با دنیای کو دکانه مان جیغ وداد وفریاد می کشیدیم و در جستجوی برادرعلفها و برگهای درختان را این طرف و آن طرف می کردیم.صدای نی برادرم هنوز گوشهایم را نوازش می دهد و صدای شر شر آبت مرا به خواب می برد درست مثل لا لایی مادرم .   

             آه ییلاق زیبایم!هر چه از تو می گویم بیشتر قلبم خون می شود.هر چه مرورت می کنم ،بیشتر غرق رویا می شوم .روزهای خوشم خیلی زود گذشت .دست جفا کار روزگار نتوانست شاهد سرور و شادی من و تو در دامنه های سر سبزت باشد.

          آه خدای من !لا له هایت را سر بریدند و شقایق هایت را پر پر نمودند جامه سبز تو خون رنگ شد.درست مثل قلب من ! بهارت را زمستان سرد و یخبندان نمودند و چنان سیلی بر صورت کودکانت نواختند که کبو دیشان هنوز به وضوح دیده می شود .لا نه های پرندکانت را خراب کرده،آواره شان نمودند.

           آه خدای من !مرا از آغوشت دور سا ختند . و توعمری است که از من بی خبری و من اکنون فرسنگها از تو فا صله گرفته ام ودر غربت و تنهایی نشسته ام .تنها با خا طرات خوب با تو بودن زندگی می کنم و اشکها یم را جاری می سازم .برای ان لحظه ای که تیر دشمن به قلب تو نشانه رفت و تو را تیر باران کرد.چه درد ناک بود دیدن صحنه ای که نو جوان 12 ساله و جوان 16ساله ات ،در اثر اصابت بمب چون گوشت چرخ کرده روی خاکت قرار گرفتند.چه دشوار است به یاد آوردن سر بریده کو دکی که بر شانه مادر جان داده بودو مادر بی خبر از اینکه فرزند بی سری را در آغوش گرفته ،گریه کنان و یا علی گویان درکوه و کمرت می دوید و به تو پناه می آورد .و تو با پیکر سوراخ سوراخ مقاومت می کردی ، عزیزانت را جامب دادی و از دید دشمن مخفی می نمودی.بنازم آن همه مقاومت و ایثارت را .

           ای ییلاق زیبایم ! از راه های دور و از دنیای آوارگی با تو حرف می زنم ، نمی دانم صدایم را می شنوی یا نه ؟ اما من دیگر آن کودک بشاش و خندان تو نیستم .دوری و هجران تو و غم جانکاه عروج پدر و برادر و دیگر عزیزانم ، سیمای مرا چروکیده و قامتم را خمیده و پیکرم را ریش ریش کرده است .اکنون آنقدر تنها و بی همدم شده ام که فقط با تصویر پدر گمنام و یاد دوران خوش با تو بودن روز را به شب می رسانم وشب به یاد تو می خوابم شاید که به خوا بم بیا یی .  

           آه ییلاق زیبایم !تو از غربت و اوارگی چیزی نمی دانی ،چرا که با تمامی فشارها هنوز قا مت استوارت خم نگشته است . اما همه چیز را تجربه کرده ام و اینک روزهای تلخ دوری از تو فقط با یاد تو آرزوی روزی که به دامان توبرگردم سپری می کنم و آرزو دارم که قبل از مرگ یک بارهم شده تو را ببینم.


نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 توسط زهرا جعفری | لينك ثابت |

نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385 توسط زهرا جعفری | لينك ثابت |

 چاکه های سرخ  

از دیر زمان به این سو به فکر آن بودم که راهی پیدا کنم تا درد ها و رنج های که خود کشیده ام و یا شاهد دردها و رنج های دیگران بوده ام بیان دارم . ولی گرفتاری ها و مشغله های زندگی  هیچ گاه فرصت آن را برایم فراهم نساخت و هر گاه که قلم بدست گرفتم تا آنچه را در سینه دارم به بیرون روی کاغذ به تصویر بکشم اتفاقی رخ داد و مرا به دنیای دیگر کشانید.

حقیقت این بود و هست که هیچ گاه روزگار با من سرسازش نداشته همیشه با روزگار سا خته ام .کودکی ام بر اثر تحولات خون بار جامعه هموار ه با خون و آتش توام شد و دست نا مهربان حوادث سیاسی - اجتما عی در همان کودکی دستان پر مهر و عاطفه ی پدری را از سر من کوتاه کرد.

روزگار به این هم بسنده نکرد که فقط در فقدان و غم پدر گرفتار باشیم بلکه رویدادهای بعدی دلخراش تر از آن شد که حال بتوانم با گذشت بیش از دوو نیم دهه آن را به تصویر کشم و کسی درک کند . چون نه من قادر به تصویر گری آن هستم ونه کسی مایل به درک آن.

ولی اینقدر می گویم که همه چیز ما همه دار و ندار ما همراه با تعداد زیادی از اعضای خانواده در کوه داغ حوادث خونیین وطن دودشده از بین رفتد. مادر مهربانم و درد آشنای روزگار فقط این قدر توانست که دست ما کودکان را – که امروز هر کدام چون او مادر و یا پدری شده ایم – گرفته از بین دود و اتش داده و با خود به دنیای غربت و آوارگی کشانید .ما در غربت و اوارگی بزرگ شدیم ولی هیچ گاه  زادگاهم آن کوه پایه های پر کوه و آن کوههای سر به فلک کشیده , جنگلات انبوه و چمن زارهای سرسبز و چشمه ساران صاف و زلال را فراموش نکرده ام .

با این که  دو و نیم دهه است که از زادگاهم  دورم , ولی هنوز یا د و خاطره ی بازی های کودکانه کنار چشمه پیش چشمانم دور می زند و هر گاه که برف و باران می اید به یاد بع بع گوسفندان پدرم می افتم  که گاهی دسته جمعی از قوتن فرار کرده به چشمه روان می شدند و ما هم سراسیمه دنبالشان می دویدیم و آن ها را دوباره جمع کرده به اغل می اوردیم . وقتی بهار از را ه می رسید در عالم خیال خودم را در کوه پایه های سر سبز , در بین گل های سرخ و زرد و سبزه زارآن احساس می کنم که شاهد بازی های برره ها و بز غاله ها می شوم که پدر از مادرانشان جدا می کرد؛ به دست ما می سپرد که در نزدیکی های خیمه ها به چرا نیم و مادران آن ها را برادرم به دور دست ها می برد تا بچرند . چاشت و شب با پستان های پر شیر برگردند.

گاهی دنبال یکی از بره ها می دوم گاهی بزغاله ای در بغل می گیرم تا نوازش می کنم که صدای تلویزیون ، یا سر و صدای بچه ها یا دیگر آلو دگی ها ی صوتی که زاده ی زندگی ماشینی است، پرده ای افکارم را می دررد و مرا به حال خود می اورد و جز اه و حسرت چیز دیگری نصیبم نمی شود.....

آه ! خدای من ! چقدر از زادگاهم از آن مکان دوست داشتنی و روشنی دورم . هر چه زمان می گذرد ، ازان دور و دور تر می گردم. می ترسم که روزی مرگ فرا رسد و من دیگربار نتوانم مادر وطن را در اغوش گیرم.!و چون خیلی از مادران و دختران وطنم ،گورم در دیاردیگران شود حسرت دیار را با خود به گور برم.

از این رو، خواستم تا روزگار بازهم سازدیگر ننواخته و حوادث سرنوشت دیگری برایم نساخته ، شادی ها و غم هایم را با دیگران تقسیم نمایم  و از این راه همدلی و همدلانی که چون من  نشترحوادث زندگی شان را تباه کرده ، پیدا کنم و با هم دردل کنیم و بر انچه گذشت افسوس خوردیم و یا حداقل یاد و خاطره آن داشته های خوب و افتخار امیز را در دل فرزندان مان که جز آوارگی هیچ نمی دانند، زنده نگهداریم . بنا بر این ، وبلاگ چاکه های سرخ ، سفره ی دردها و رنج ها و خاطرات خوب و بدی است که خواننده و بیننده  به دنیای واقعی اما خراب شده ،دو سه دهه قبل وطن اشنا می سازد. البته ، این واقعیت را باید پیشا پیش اعتراف کنم که من نویسنده نیستم ، فقط از روی درد می نویسم  و هرگاه هم که قلم بدستم گرفتم حوادث زمانه مجال آن نداد که دردهایم را بیان دارم.لذا این بار می کوشم از این طریق و از این رسانه (وبلاگ)درجستجوی همدلانی باشم.

پس اگر نتوانستم به طور شاید و باید وقایع را انعکاس دهم و یا کمبودهایی مشاهده شد_ که حتما مشاهده می گردد_ مرا به بزرگواری خود ببخشید و راهنمایی ام کنید که هدفی جز بیان دردها و غم شریکی با همنوعان خود ندارم.می دانم وبلاگ من در جمع آن همه مرد سالار ازهر نگاه ضعیف و دارای عیب و نقص است، ولی می کوشم به یاری شما دختران و زنان وطن که چون درد بی پدری و درد بی خانمانی و گذشته ازهمه درد و اوارگی و غربت با پوست و گوشت لمس کرده اید، این وبلاگ را خواندنی و دیدنی بسازم.

بیایید ای خواهر و ای مادر هموطن ! با بیان دردها و خاطره های خوب و بدمان تاریخ و سر نوشت مردم ستم دیده و بخت برگشته وطن را ، به فرزندان یاد دهیم تا آن ها بدانند که ما که هستیم و ازکجا هستیم و چگونه بودیم!

وبلاگ چاکه های سرخ آماده درج نظریات وپیشنهادات و نیز گفتنی ها و شنیدنی ها ی شما خواهران و مادران هموطن است. بیایید در کنار این همه وبلاگ های مردسالار که جهان را ازدید مرد و مردانگی به تصویر می کشند، احساسات و عواطف خواهرانه و مادرانه مان را از طریق این رسانه به دید علاقمندان قرار دهیم ،تا باشد که مردم خود و جهان را با واقعیت های جامعه ازدیدگاه طبقه اناث نیر آشنا سازیم.

مقدمه را با یک رباعی عامیانه که سمبولیک است و نشان از درد و آرزوی رسیدن به مزار مولا را دارد به پایان می برم و انتظار راهنمایی ها را دارم .

مزار دوره  مزار دوره      خدایا

به راهم تا ک انگوره       خدایا

به راهم تاک انگور حسینی

به قلبم داغ ناسوره         خدایا

 

 


نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385 توسط زهرا جعفری | لينك ثابت |
» آشنایی با رهبر شهید
» رحلت پیامبر
» ماه محرم
»
» عید غدیر خم مبارک
» یاد گل سرخ
» رهبر شهید احیأ گر هویت سیاسی
» دوازدهمین دژم بهار نبود استاد عبدالعلی مزاری
» مهمانی خدا
» ترس از دعوا
» 7و 8 ثور دو حادثه با یک نتیجه !
» عکس و حرف
» نوروز
» رحلت پیامبر اکرم(ص)
» سخنان زینب مزاری در هالند
» رهبر شهید استاد مزاری (ره)
» یادی از آن روزها ی غم
» فیلم
» فیلم
» محرم
» محرم
» محرم ماه حماسه ای تاریخ بشریت
» ییلاق زیبایم (فیلم)
» ییلاق زیبایم
» فیلم و نما هنگ
» مقدمه