تبليغاتX
چاکه های سرخ

 

ترس از دعوا

 

دم دم غروب است ، وجود ابرهای سیاه غول پیکر گویا آسمان طبیعت را چون دل محزون من به گریه واداشته است. وقتی نگاه به سقف کلبه ی تنگ و تاریک دنیا می کنم از طی طریقت در این سرای فانی و غریب بسیار به تنگ می آیم سالهاست که این گونه می نگرم دنیا ی اطرافم را .

مرغکی نالان در قفسی آهنی تنها و بی کس بی آب و دانه افتاده ام و صیادان مرا اینجا هم آرام نمی گذارند و با خنجر زبان و کنایه و تحقیر حیات را برایم غیر قابل تحمل نموده اند.

آنانکه من را از آشیانه ام مهجور کرده اند به طریقی زجرم می دهند و اینان که مرا در قفسشان جای داده اند به شکل دیگری عذابم می دهند.

کنون من رانده شده و مهاجرم آواره ای هستم که دردم بی درمان و زخمم عمیق شده است به هر سوی روی می کنم تحقیر و توهین می شوم.

یک عمریست در خفت و خواری به سر می برم وقتی سوی این دیار عزم را جزم کردم دنیایی از آرزوهایم را کاوش می کردم و صفا و انسانیت را تصویر می کردم .

بهشت را می دید م و ایمان را جستجو می کردم ، خدا را می خواستم پیدا کنم اما حال که بهترین ایام عمرم را سپری کرده ام و هر روز شاهد و گواه خاطرات بوده و هستم و خواهم بود که یکی از دیگری تلخ تر و سوزنده تر هستند .

اما یک موردش را دوست دارم به عنوان مثال بر دفتر خاطراتم ثبت کنم . امروز صبح به طرف نانوایی حرکت کردم .

نانوایی بسیار شلوغ بود و صف زن و مرد طویل . در میان زنان پیرزنی گوژه پشت و خمیده قامت از هم وطنان آواره ام بودم ، سیمای محزون و چروکیده اش حکایت دردهای بسی الیم وزخم هایی بسیار عمیق را می کرد. دستش را به کمرش گرفته و گهکاهی به آسمان نگاه می کرد و آهی می کشید و زیر لب چیزی زمزمه می کرد و گاهی می نشست و گاهی بلند می شود، احساس کردم که او توان نشستن و ایستادن ندارد همین طور که به او خیره شده بودم دیدم دو تا زن کشور میزبان آمدند و به او گفتند شما بروید کنار اینجا صف ماست. او با صورت چروکیده و دردمندش آهی از ته دل کشید و پشت سر آنها قرار گرفت و بازهم چیزی می گفت که من نمی شنیدم هنوز سر جایش مستقر نشده بود که زن دیگری آمد و او را کنار زد و خودش آنجا قرار گرفت . پیرزن در حالیکه دستش به کمرش بود و اشک کاسه ی چشمانش را پر کرده بود گفت: خانم جان به خدا اینجا جای من است من خیلی وقت است که آمده ام ولی هیچ کس به حرف های پیر زن گوش نمی داد و همگی به دفاع از هموطنانشان پرداختند و او غریب بود و بی کس و تنها و آنجا غربت برایم تفهیم و آوارگی معنا شد.

طاقت نیاوردم رفتم جلوتر گفتم این پیرزن راست می گوید چرا نوبت را رعایت نمی کنید. جای مادرتان نمی بینید که کمرش درد می کند . همگی یک صدا گفتند : بروید گم شوید از کشور خودتان نان بخرید و بخورید خدا شما را نفرین کرده و حالا آمدید به کشور ما نانوایی که مربوط به شما نیست ، هیچ چیز نگفتیم خیلی پر رو شده اید ، افغان های ....

نانوا هم از حق و عدالت هیچ نمی دانست به طرفدارای از هم وطنان خویش پرداخت و ملیت و قوم گرایی را جانشین اسلام گرایی کرد.

در حالی که هر دو چون ابری بهاری در آسمان دلهایمان بارش داشتیم نزدیک تر رفتم گفتم مادر جان چرا ناراحت شدی ؟ اشکالی نداشت می رفتی آخر صف او در حالی که اشک می ریخت جواب داد دخترم من دیروز هم آمدم و بعد از ساعت ها ایستادن در صف دست خالی به خانه بر گشتم شب گرسنه خوابیدیم غیر از نان خشک ما نمی توانیم چیز دیگری تهیه کنیم برای اینکه تازه از افغانستان آمده ایم و چیزی نداریم ، عیال واریم .

گفتم از کجای افغانستان هستید ؟ گفت از شهر فلک زده ی کابل از منطقه ی چنداول .

ما فکر کردیم این جا مسلمانی هست با هزاران خرج و زحمت فرزندان فرزندم را که خود به دست طالبان به قتل رسیده بود فرار کردیم و خودمان را به کشور مسلمان نشین رساندیم ، نمی دانستم اینجا از طالبان هم بدترند! هر دو ناامید به دون نان از نانوایی بیرون شدیم تا دعوا نشود.....

 خاطرات زهرا جعفری سال 75

 


نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386 توسط زهرا جعفری | لينك ثابت |
» آشنایی با رهبر شهید
» رحلت پیامبر
» ماه محرم
»
» عید غدیر خم مبارک
» یاد گل سرخ
» رهبر شهید احیأ گر هویت سیاسی
» دوازدهمین دژم بهار نبود استاد عبدالعلی مزاری
» مهمانی خدا
» ترس از دعوا
» 7و 8 ثور دو حادثه با یک نتیجه !
» عکس و حرف
» نوروز
» رحلت پیامبر اکرم(ص)
» سخنان زینب مزاری در هالند
» رهبر شهید استاد مزاری (ره)
» یادی از آن روزها ی غم
» فیلم
» فیلم
» محرم
» محرم
» محرم ماه حماسه ای تاریخ بشریت
» ییلاق زیبایم (فیلم)
» ییلاق زیبایم
» فیلم و نما هنگ
» مقدمه