
22حوت سیزدهمین سالگرد شهادت رهبر شهید بابه مزاری بدست
گروه بد نام طالبان به همه عدالتخواهان و بخصوص مردم زجر کشیده و عذاب دیده
افغانستان تسلیت باد.به این مناسبت مقاله یکی از آشنایان با رهبر شهید را که در
باره او نوشته، برای خوانندگان و بینندگان" چاکه های سرخ" در نظر گرفتیم
. اما از آنجایی که مقاله طولانی بود، آنرا در چند قسمت پخش می کنیم امید که مورد
توجه علاقه مندان قرار گیرد.
آشنایی با رهبر شهید استاد عبدالعلی مزاری
احیاگر هویت سیاسی – مذهبی
جامه هزاره و شیعه در افغانستان
اما یاد و نام او برای همیشه
تاریخ وطن زنده خواهد بود، چرا که اوهمه چیز خود را در راه معبود از دست داد تا به مردم خود
خدمتی کرده باشد. به قول علامه شهید بلخی :
کسی که از پی حقی رود به گفته
قرآن
خدا ش می دهد اجری ، اگر در
راه بمیرد
یقین به مردن یک اهل درد نیست
برابر
هزار شیخ ، و یا پیر خانقا
بمیرد
اگرچه مرد ، مکن مرده اش خطاب
هرآنکو، پِی سعادت قومی ز
انتباه بمیرد
واقعیت هم همین است که
مرگ در راه خدا و خدمت به خلق خدا، خود
زندگی جاوید است. اینرو بعد از گذشت 13 سال تمام از شهادت رهبر شهید بدست گروه بدنام طالب ، نه تنها
مزاری بزرگ فراموش نشده که تعداد زیادی از مردم ما تازه او را می شناسند و این در
حالی است که تعداد زیادی از نامداران به محض اینکه از این جهان رخت بر بستند برای
همیشه فراموش شده اند.برعکس مردم ما و جهان تعداد زیاد شان بابه مزاری را بعد از مرگ
شناختند و هر چه زمان می گذرد چهره واقعی او روشن تر می گردد که همان عدالت خواهی
او ، مقاومت و فدا کاری او در راه احقاق حق تلف شده مردمش می باشد. البته این به
بدان معنی نیست که مزاری مخالف و یا مخالفانی
ندارد و یا سنگ اندازی در راه شناخت چهره واقعی او وجود ندارد ! بلکه تعدادی هم
تلاش دارند که مزاری را در ردیف دیگر رهبران به نام جهادی قرار دهند که زنبارگی ،
زر اندوری و فساد مالی و...شان روشن وآشکار اند و با این کار آگاهانه قصد بد نام
کردن کل جهاد ، مجاهدین و شهادت را دارند. در حالیکه نه هر کسی که جنگید مجاهد است و نه هم هر کسی که کشته شد،
شهید . فقط هدف است که شهید و شهادت را
شکل و معنی می دهد.از این رو ما می کوشیم به طور گذرا زیست نامه مزاری بزرگ را به
تصویر بکشیم تا مردم ما و آنهایی که واقعا دنبال حقیقت اند نه عقده ، در پی شناخت
او برایند تا دریابند که او کی بود و چه کرد برای مردم خود که تا این حد برای مردم
خود عزیز و برای دشمنان مردم خود یک دشمن آشتی ناپذیر شده است.که از او چهره های
غیر واقعی ترسیم می کنند تا ذهنیت افراد نا آگاه را مخدوش سازند.
بنا بر این ، قبل از همه باید
بدانیم بابه مزاری در چه بستر فکری رشد یافت و مبارزه خود را با چه انگیزه ای آغاز
کرد، چون بستر پروش ذهنی و انگیزه اقدام همراه با وسایل دیگر ،ماهیت قیام و قیام
کننده و جهت گیری ها را روشن می سازد . کاری که متاسفانه امروز چندان مورد علاقه
پزوهشگران جوان واقع نشده و همه چیز را با معیار امروزی می سنجند. این دید خوب است
ولی بسیار گمراه کننده است ، چرا که حق و نا حق در یک ترازو قرار می گیرد. و امروز
همه مجاهدین را به خاطر عملکرد تعدادی که جهاد را معامله کردند تا به نان و نوایی
برسند، در یک صف قرار می دهند! طبعی است که برداشت ها منفی است.نه تنها در
افغانستان که در اکثر کشور ها چه در گذشته و چه در حال تفاوت های فراوانی بین اصل
جریان و ادامه کار وجود دارد. به طور مثال به صدر اسلام برگردیم ، آغاز نهضت و افراد اولیه و اهداف پیامبر و یاران نزدیک او
را با جریانی که بعدا به نام اسلام ادامه یافت، مقایسه کنیم به خیلی از حقایق آگاه
خواهیم شد مشروط بر اینکه عقده ذهنی را از خود دور سازیم. یکی دانستن حکومت حضرت
علی (ع) با حکومت معاویه و یا قیام امام
حسین (ع) علیه یذید را جنگ دو نفر برای کسب قدرت معرفی کردن، بسیار بی انصافی است.
همانطوریکه امروز قرار دادن رهبر شهید در
کنار کسانی ،که به نام جهاد سرمایه های کلانی اندوخته و کاخهای افسانه ای ساخته
اند، خود بی انصافی است .
کسی که رهبر شهید را از نزدیک
ندیده ، وقتی عملکرد افراد مدعی ادامه راه او را از نظر می گذراند و شرایط امروز
را مشاهده می کند ، بدون شک نظر او در باره رهبر شهید منفی است . چون او گمان می
کند رهبر شهید هم مثل ... بوده . در این گونه قضاوت هیچ فرقی بین مدافعین حادثه
افشار و غرب کابل با متجاوزین و خایین به ارمان مردم بوجود نمی آید. متاسفانه
امروز جریانی قد علم کرده به نام دفاع از منافع مردم کل ارمان های دینی و اجتماعی
مردم را زیر سوال می برند.جوانان هم بر اساس همان معیار هر چه نو است جاذبه دارد
به این سو کشیده می شوند. با این دید ، وظیفه کسانی که واقعا رهبر شهید را می
شناخته و با خط فکری او آشنایی ی داشته ، بسیار سنگین است ، تا وظیفه انسانی و
وجدانی خود را در برابر این جو ضد ارزش ها انجام دهند. وقتی به سایت ها نگاه کنیم
یک نوع واقعیت گریزی را مشاهده می کنیم که آگاهانه و یا نا خود آگاه تبلیغ می گردد
تا مردم ما و جهان از پیشینه تاریخی و آنچه در افغانستان گذشته آگاه نشوند و همه
چیز باید در قالب امروز تجزیه و تحلیل گردد، این واقعا یک فاجعه فرهنگی و دوری
جوانان از هویت اصلی خود شان محسوب می گردد که در اینجا مجال باز کردن آن نیست و
ما صرفا یک اشاره کردیم و می پردازیم به اصل بحث.
مزاری یک
روحانی دین باور بود
من هم مثل خیلی از جوانان
امروزی روزگاری دین را فقط در چهره روحانیون می دیدم ، طبعا عملکرد ها را به حساب
دین و مذهب می گذاشتم ، ولی بعد ها متوجه شدم که دین باوری غیر از شعار دین داری
است .ممکن است فردی در جایگاه و مقام بلند دینی قرار گرفته باشد ، ولی دین باور
نباشد! و دین را وسیله ای برای رسیدن به اهداف دیگری قرار داده باشد.اما بابه
مزاری واقعا یک روحانی دین باور بود، او هیچگاه از دین ابزاری نساخت تا مثل کسان
دیگر مردم رابه نام دین فریب دهد . او صریح می گفت :" در افغانستان شعار ها
مذهبی ،ولی عملکرد ها نژادی است" به همین خاطر بود که او از سوی بزرگ ترین
مدافع و جهره دینی اهل تشیع عنوان محارب به خود گرفت ،چون از آرمان مردم خود دفاع
می کرد. یا کس دیگری که روز شهادت بابه مزاری و روز غارت و تجاور به مال ونا موس
مردم غرب کابل از سوی متجاوزان را روزی
" الیوم، بوم المرحمه " خواند . چون رسول اکرم (ص) این حرف را زمانی گفت
که مکه بدست مسلمانان فتح شد. آیا فتح غرب کابل بدست نیروهای حکومت ]اقای ربانی با فتح مکه بدست نیرو های تحت امر خود
حضرت رسول (ص) یکی بود. آیا بابه مزاری مثل ابوسفیان در برابر اسلام بود و آقایان
مسعود و ربانی مثل حضرت رسول (ص) و صحابه
کرام در جایگاه اسلامی! این جا است که دین ابزارسیاسی قرار می گیرد و تعداد عقده
ای این عملکرد های دین ستیز را به نام دین به خورد جوانان می دهند. مزاری با این
فکر مبارزه کرد تا جلو سو استفاده از دین گرفته شود.
ما وقتی به حقیقت باور می کنیم
زندگی بابه مزاری را از آغاز تا پایان بدون غرض و مرض مطالعه کنیم و بعد قضاوت
نماییم . متاسفانه بسیاری از کسانی که امروز در باره عملکرد بابه مزاری به قضاوت
می پردازند ، اکثرا یا او را ندیده ویا در جریان مخالف قرار داشته اند. ما مدعی
نستیم که او ضعف نداشت ! او هم انسان بود مثل انسانهای دیگر در کار ها یش نقاط و
ضعف وجود دارد ، مثل دیگران دچار اشتباه می شده ،معصوم که نبود، ولی هرگز به مردم
خود دروغ نگفت و مردم خود را بازی نداد.این خصیصه او را بابه مردمش ساخت، نه اینکه
کسی این عنوان را مثل مداری بازان که در لویه جرگه، به کسی لقب بابای ملت بدهند که
بیشتر از همان جلسه ادامه نیابد. مزاری را خود مردمش قبول کردند نه اینکه کسی او
را بر مردم تحمیل کرده باشد. او اینگونه وارد زندگی شد:
استاد شهید عبدالعلی مزاری ،
فرزند حاجی خداداد در سال 1326ش در قریه نانوایی از توابع چهارکنت ولایت بلخ پا به
عرصه ی وجود نهاد. دروس ابتدایی را در همان مدرسه دینی نانوایی که یکی از مدارس
دینی معروف ترکستان است، به پایان رسانید . در کنار درس مدرسه بخصوص در فصل
تابستان مثل سایر کودکان و جوانان منطقه به کار های کشاورزی و مالداری در کنار
خانواده مشغول بود.او در آغاز جوانی با علامه شهید بلخی بنیانگذار نهضت اسلامی
افغانستان آشنا شد. دیدار با بلخی بزرگ زندگی مزاری جوان را که مثل دیگر طلاب جوان
در آرزوی کسب نام و شهرت دینی اند، به یک باره دگرگون ساخت و در کنار درس دینی
رایج در حوزات آنروز که از مسایل روز و جهان کاملا بیگانه بود، به سوی مطالعات
سیاسی و مبارزات و مطالبات سیاسی کشانید.او در سیاست به علامه شهید بلخی اقتدا
نمود ،همان کسی که بر اندازی حکومت استبدادی آل یحیی را با همکاری سران اقوام
مختلیف کشور برنامه ریزی کرد که متاسفانه توسط گلجان وردگ گماشته استخبارات حکومت
به شکست انجامید. امروز وقتی نام علامه بلخی را تعداد افراد نا آگاه به تاریخ کشور
در ردیف سران مجاهدین قرار داده ، می کوبند! آدم به قضاوت و دانش اینگونه مدعیان
طرفداری از آرمان مردم تاسف می خورد.بطور مثال شخصی به نام" شتاب "در
سایت کابل پرس در نقد مقاله " در جستجوی هویت" می نویسد که :"
امروز از کدام هویت صحبت می کنی؟ آیا وجود خلیلی در دولت ، وجود اکبری و محقق و
علامه بلخی ...در پارلمان را هویت می نامی؟.."
وقتی معلومات این آدمها از تاریخ دیروز و امروز ، تا این حد بی پایه و دور از
حقیقت است که هنوز نمی دانند علامه بلخی در سال 1347ش به طرز مشکوکی چشم از جهان
پوشید و او را در چندین مقاله در کابل پرس در جمع سران کنونی قرار می دهند، تو خود
حدیث مفصل بخوان از این مجمل!البته آقای "شتاب"
شاید این نوشته را به شتاب نویسی توجیه کند ،ولی در جا های دیگر هم دیده شده که
تعداد فرق علامه بلخی را با دیگران نمی دانند. اینگونه قضاوت ها آدم را به یاد
همان قضاوت زمان معاویه می اندازد که یک شامی شتر یکی از اهالی کوفه را که در شام
سفر کرده بود به زور گرفت . قضیه به قاضی کشیده شد. شامیان به نفع هموطن خود شهادت
دادند که این ماده شتر مال شامی است نه مال کوفی . قاضی از مرد کوفی پرسید تو هم
شاهد داری ؟ گفت : آری با اینکه در این دیار غریبم ،ولی من هم دو شاهد دارم که
همان خصیه های شترم است که شتر من نر است
نه ماده! ولی با این هم قاضی به نفع مرد شامی رای داد!
متاسفانه در افغانستان هم ،
امروز همین گونه قضاوت در باره عملکرد ها وجود دارد. به طور مثال تعدادی عملکرد
عبدالرحمن را در امر میخ کوبیدن بر فرق هزاره ها، امروز به مردم هزاره و بخصوص
رهبر شهید نسبت می دهند. یک وقت خبرنگار بی بی سی از آقای محقق که خود را کاندیدای
ریاست جمهوری کرده بود پرسید: که شما ها یعنی حزب وحدت متهم هستید که در جنگ های
کابل مبخ بر فرق مردم دیگر کوبیده اید؟ آقای محقق گفت : من در آن وقت در شمال بودم
! خبر ندارم ! عجب پاسخ دندان شکنی! در حالیکه او می توانیست بگوید: شما که این
ادعا ها را دارید ،بروید مدرک بیاورید، همان مرده های که شما مدعی هستید که هزاره
ها میخ بر فرق شان کوبیده است ، نعش قبر شود و رسانه های خبری جهان زیر نظر
سازمانهای جهانی حقوق بشر بیایند فیلم برداری کنند تا ادعای شما ثابت شود و در ضمن
باید از صلیب سرخ هم تحقق شود که این مرده های که شما تحویل گرفتید ، میخ داشت یا
بعدا کوبیده شد؟
آقای محقق می توانیست با این
اتهام به صورت حقوقی برخورد کند و از آن به نفع خود نیز استفاده کند،ولی او با
انداختن قضیه به عهده دیگران در ظاهر خود را تبریه کرد، ولی در عمل این شایعه را
تایید نمود.ولی ما به همه مدعیان می گوییم اگر هزاره ها در غرب کابل برسر متجاوزین
و مخالفین خود مبخ کوبیده باشد، اثبات آن از نگاه جنایی کار بسیار ساده است،یک
کابد شگافی ساده می تواند این راز را برملا سازد. چون هنوز استخوان های این افراد را
پاکستانی به بهانه دواسازی بیرون نبرده اند ، در حالیکه استخوانهای مردم هزاره را
به بهانه های مختلیف در طول سالیان دراز از مناطق اصلی شان در جنوب بیرون کشیده
نابود کردند.ولی امروز در افغانستان همان سیاست بگیر که نگیرند حاکم است. در باره
رهبر شهید هم با این سیاست قضاوت می شود.
بهر حال ، رهبر شهید پس از مرگ
مشکوک علامه شهید بلخی به این ذهنیت رسید که باید راه او را ادامه داد. لذا او از
آن تاریخ به بعد مثل مرشید خود به تکافو برآمد تا در گوشه و کنار کشور همرزمانی
پیدا کند و به همین خاطر او بر خلاف نظر خانواده و روش طلبگی آن زمان خود
داوطلبانه راهی عسکری شد. در حالیکه او می توانست با مجلای طلبگی از این کار شانه
خالی کند .او در سال 1348ش به عسکری رفت چون علامه بلخی به او گفته بود اگر می
خواهی مردم کشور را بشناسی باید به عسکری بروی که با اقوام مختلف ، زبانهای مختلف و مناطق مختلف آشنا می شوی. او
ابتدا در کابل و بعد در خوست و گردیز که
از مناطق حساس برای عساکر وطن محسوب می شد عسکری نمود . او در این دو سال با تعداد
زیادی از شخصیت های سیاسی کشور آشنا شد.
در کابل آن زمان که اوج
مبارزات سیاسی جریان های مختلف بود ، رهبر شهید با جوانان روشن جامعه هزاره و شیعه
اعم از روحانی و دانشجو ارتباط بر قرار نمود. همانهای که بعد ها حزب حسینی را
بوجود آوردند- مرامنامه حزب حسینی در ماه جوزاِی سال 1353ش پخش گردید- و در گردیز
رهبرشهید با مولوی محمدعلی فراهی از علمای اهل سنت و پشتو زبان آشنا شد و این
آشنایی تا هنگام شهادت شان ادامه یافت و در سال 1370ش زمانی که می خواست از ایران
به افغانستان برگردد، در کمین قوای دولتی برخورد و مدت زمانی در خانه همین مولوی
به سر می برد تا راه دیگر برای عبور به هزاره جات پیدا کند. او در عسکری دریافت که
تمام مردم افغانستان تحت ستم قرار دارد، ولی مردم هزاره ستم مضاعف را به خاطر مذهب
تحمل می کنند و به انواع و اقسام مختلف تحقیر می شوند . رهبر شهید در سال 1350ش
بعد از ختم دوره دو ساله عسکری به خانه برگشت ، اما او دیگر آن مزاری قبل از عسکری
نبود، نه تنها چهارکنت برای او تنگ بود که مدرسه علمیه شهر مزارشریف هم نتوانست
روح بی قرار او را آرام سازد . لذا در اواخر همان سال راه ایران پیش گرفت و از
طریق جلال آباد – ترخم وارد پاکستان شده و از طریق کویته وارد ایران شده رهسپار
مشهد مقدس شدند و در اول بهار سال 1351ش برای ادامه تحصیل به قم رسیدند و پس از 45
روز اقامت در قم و دیدار با علما و مراجع
تقلید ، برای زیارات عالیات و عتبات متبرکه در عراق و دیدار با علما ی حوزه علمیه
نجف اشرف بار سفر به سوی عراق بستند.
ادامه دارد
