آدم ها می روند، اما خاطره ها می مانند -2-
ما برای پول نيامده ایم
سيد
عبد العظيم حسينی مزاری
قم
، نجف –
52-1351
بعد از ختم سربازی، استدلال رهبر شهيد استاد
مزاری اين بود که اگر برای اين جامعه کاری کنيم و تغييری در اين زمينه ايجاد کنيم،
اينحا نمیشود، بايد جای ديگری رفت و بر اندوخته های اسلامی و سياسی و مبارزاتی
افزود، تمرينات لازم را جهت مبارزه بايد کسب کرد.
دقيقاً يادم هست که ما با
رهبر شهيد وعدهای ديگر در تاريخ 12 / 12 / 1350 از مزارشريف به منظور تحصيل علوم
اسلامی حرکت کرديم، در کابل بوديم که سال نو شد، از آنجا آمديم طرف جلال آباد، تا
اينکه به مشهد رسيديم و از آنجا به قم
آمديم. در اينجا من يک آشنايی داشتم به نام آقای عرفانيان که از وابستگان ما بود،
ايشان وعده داد که زمينه ی تحصيل ما را در قم فراهم خواهد کرد.
در قم در يک مسافر خانه ساکن
شديم، روز ها به مدرسه فيضيّه میآمديم، يک روز رفتيم محضر آية الله مرعشی، علماء
و بزرگان حوزه علميه اطراف ايشان را گرفته بودند، ما هم رفتيم با همان لباسهای
محلی داخل جمع آنها شديم و از آية الله نجفی مرعشی خواستيم که برای ما يک استخاره
کند که در قم بمانيم يا برويم نجف برای تحصيل.
ايشان استخاره کرد. استخاره
که تمام شد گفت: استخاره خوب است اينجا بمانيد.
بعد از آنکه استخاره ما خوب
آمد، آيةالله مرعشی خادمش را دستور داد که مقداری پول برای ما بياورد.
خادم پول را که آورد و بما
داد، دقيقاً يادم هست که رهبر شهيد استاد مزاری با صراحت لهجه گفت: ما برای پول
نيامده ايم، فقط آمده ايم که استخاره کنيم فوراً پول را به ايشان پس داد.
آية الله مرعشی نجفی کاملاً از رفتار ايشان تعجب
کرد و اين طرز برخورد کاملاً استثنايی بود. چنين همت والا و بلند عجيب بود که
بگويد ما به پول احتياج نداريم، فقط برای تحصيل آمده ايم.
در همانجا يادم هست که چند
لحظه ای که ما آنجا بوديم، اصلاً وضعيت برخورد نسبت بما عوض شد، و در يک عملکرد
رفتاری، مورد احترام همگان قرار گرفتيم و از خود ابراز شخصيت کرديم، فوراً برای ما
چای خواستند، وقتی که از حسينيه آية الله نجفی مرعشی بيرون آمديم با اشاره آقا يک
عده ما را بدرقه کردند و بلند شدند.
در عين حاليکه اين برخورد در
حسينيه ايشان صورت گرفت، اما در قم تنها و غريب بوديم، وضعيت شامل شدن در حوزه هم
برای ما سخت بود، امکانات در خود حوزه کم بود کسانی که ما را راهنمايی خوب بکند هم
نداشتيم، حتی بعضی از برادران تبانی کرده بودند که نگذارند ما شامل حوزه علميه قم
شويم، چون آنها احساس ميکردند که ما در حوزه علميه جای آنها را تنگ می کنيم و در
حوزه افغانی زياد میشود، از مسافرخانه به دليل کم پولی به مدرسه فيضيه آمديم، در
مدرسه اتاق نداشتيم، يک قاليچه داشتيم هردوی ما که آن را در حياط مدرسه پهن میکرديم
و شبها میخوابيديم، به نظرم ماه ثور 1351 بود، و هوا سرد بود و بستره لازم را ما
نداشتيم، چند تا از همشهری ها در مدرسه فيضيه اتاق داشتند، شبها که در حيات میخوابيديم،
روز ها بستره خود را در سايه ای کنار حجره آنها ميگذاشتيم. متأسفانه يک روز يکی
از آقايان آمد، بستره ما را از آنجا برداشت و تعبيری زشتی هم نسبت به ما کردند.
من در آن زمان عقيده و اخلاص
بی اندازه زياد نسبت به علماء قم و نجف داشتم، از تعجب دهان من باز ماند و از اين
برخورد خيلی ناراحت شدم، با خودم افسوس میخوردم و میگفتم که اينها به جای اينکه
ما را راهنمايی کنند، حرف رکيک هم می زنند، ما انتظار داشتيم که از اينها اخلاق
اسلامی را ياد بگيريم ولی اينها اينطور با ما برخورد می کند.
استاد شهيد که تجربه ای
بيشتر داشت و از استعداد بالاتری از ما نسبت به مسائل اجتماعی برخوردار بود، از
اين گونه رفتار، هيچ ناراحت نشد و مرا دلداری داد و گفت که اشکال ندارد، در زندگی
از اين مشکلات و برخوردها سر آدم می آيد. گفتم خوب هرچه هست ولی درحوزه اين برخورد
درست نيست بعداً متوجه شديم هفت، هشت نفری که از همشهری ها در حوزه علميه قم تحصيل
میکردند، با هم تبانی کرده بودند که با ما برخورد بد داشته باشند و سرد برخورد
کنند، تا ما از آنجا دلسرد شويم و برويم نجف، تا جای اينها تنگ نشود و اين دو تا
بچه مزاری شامل حوزه نشوند.
حتی به آقای عرفانيان گفته
بودند که چه می کنی از اينها حمايت میکنی، بگذار بروند نجف، اينجا مدرسه شلوغ می
شود.
ما بعد از يک ماه و نيم يعنی
45 روز که در قم مانديم، آقای عرفانيان از ما خواست که سفری در نجف داشته باشيم
وقتی که از نجف بر گشتيم کار ها درست خواهد شد.
ما رفتيم نجف و در آنجا
برخوردها بسيار خوب بود و همين مسأله باعث شد که من در نجف بمانم، ولی رهبر شهيد
استاد مزاری همانطوريکه از اول گفته بود که در قم درس می خوانم، به هيچ شرايط حاضر
نشد که در نجف درس بخواند، از آنجا برگشت به طرف قم و شامل حوزه شد.
آن وقت استاد شهيد مزاری
طلبهای گمنامی بود وقتی آن روز را در فيضيه به سر ما آوردند، ولی بعد ازشش ماه که
ايشان به نجف آمد، مردی ديگری شده بود و بسياری ازبزرگان حوزه و مبارزين اسلامی
ايشان را میشناختند و با آنها رابطه برقرار کرده بود. از اين جمله سيد علی غيوری،
سيد ابراهيم فاتحی و ساير شخصيت های مبارز بودند.
در همان زمان ايشان از طرف
سيد علی غيوری نماينده امام در ايران، مبلغی پول را از قم به نجف آورده بود و نامهای
را نيز به همراه داشت. به نظرم اين سفر اواخر سال 1351 يا اوائل 52 بود، من با
ايشان يکجا خدمت امام خمينی رفتيم، استاد شهيد نامه و پول را تقديم کرد، و مقداری
از وضعيت حوزه علميه قم را تشريح کرد.
امام دستور داد که مبلغ 12 دينار به رهبر شهيد
استاد مزاری برگرداند تا مصرف راه و مسافرت ايشان باشد. شهيد مزاری جمله ای گفت که
نص عبارتش يادم مانده: آغا را فدا گردم، من اصلاً سهم امام نمی خورم و نيازی به
سهم امام ندارم.
بعداً امام گفت: إی!
گفت: بلی.
گفت: تا هنوز اصلاً سهم امام
نخورده ای؟
گفت: بلی
گفت: ماشاألله
دقيقاً کلماتی که رد و بدل
شد همين ها بود. البته درآن زمان دوازده دينار خيلی پول بود و استاد شهيد آن را از
امام قبول نکرد.
به نفوذ رهبر شهيد استاد
مزاری روز بروز افزوده ميگشت، دفعه دوم که ايشان به نجف برگشت، فوق العاده در نجف
نفوذ پيدا کرده بود و عبدالعلی خليلی، آقای فرقانی، آقای خلخالی و امثال اينها احترام
زيادی به شهيد مزاری داشتند.
در همان نجف مطلبی را با من
در ميان گذاشت و آن اين بود که (پدر) بنده مسؤليت کل سهم امام را از طرف امام
خمينی در مزارشريف به عهده بگيرد، اما من قبول نکردم، چون احتمال میدادم که ممکن
است در مقابل ديگران، ايجاد رقابت شود، و اين اولين مخالفتی بود که من تا اين
تاريخ در برابر ايشان انجام دادم.

