تبليغاتX
چاکه های سرخ

یادی از آن روزها ی غم

 

چه می شد سالها ی درد می ماند

کبوتر با خزان سرد می ماند

به جای این همه آدم نماها

یکی می ماند اما مرد می ماند

 

اول ازهمه ، دوازدهمین سالگرد شهادت رهبر فرزانه ، استاد شهید عبدالعلی مزاری  و یاران با وفایش را به تمامی وبلاگ نویسان و وبلاگ خوانان و بخصوص مردم تشنه عدالت و زخم برداشته از شمشیر بی عدالتی ، تسلیت می گویم.

استاد شهید به راستی رهبری بود که آزادی و سربلندی مردم خود را می خواست و تا پای جان در این راه به پیش رفت و جان  و هستی خود را فدای رهایی مردم خود از بند تبعیض و ستم و حقارت نمود و به جانان پیوست و راه جاودانگی پیشه کرد. او چیزی برای خود ، خانواده و اطرافیان خود نخواست و نمی خواست ،بلکه خواسته ی او ، حقوق تلف شده مردمش در طول قرن ها بود .او تمام مردم افغانستان را به یک دید نگاه می کرد و دارای حقوق مساوی می دانست برای او هزاره ، افغان ، ازبک ، تاجیک ، شیعه و سنی یکی بود. بااین همه چون از جامعه ی هزاره بر خاسته بود و یک روحانی شیعه بود ، تلاشها ی او برای مردم هزاره و مذهب شیعه جایگاه خاصی دارد.

البته من خودم را کوچک از آن می دانم که وارد فاز سیاسی زندگی استاد شهید شوم، بخصوص که در این 12 سالی که گذشت با قلم و کاغذ و داع کرده بودم. در حالیکه قبلا چیزهایی در نشریات می نوشتم ، ولی شهادت استاد چون چکشی بر فرقم خورد و مرا سالها گیج ساخت وکاملا ناامید شده بودم وهرگز فکر نمی کردم باز قلم به دست گیرم، تا اینکه وبلاگ چاکه های سرخ دوباره مرا به حرکت وا داشت ، قلم بدست گرفتم تا چیزی بنویسم ، دیدم جز درد وغم چیزی ندارم که عرضه کنم .

پس اگر از عهده مطلب بدر نشدم ، مرا به بزرگی خود عفو کنید چراکه زندگی من در توفان حوادث ، همواره زیر و رو شده و مجال اینکه آرام فکر کنم ، هیچ وقت بوجود نیامد. اما در باره ی شهید استاد مزاری(ره) باید بگویم او برای من و ما هم رهبر بود و هم پدر . بخصوص اینکه وقتی پدرم و برادرم در زمان تره کی  دستگیر شدند و تا امروز از آنها خبری نداریم ، پدر استاد شهید حاجی خداداد به عنوان عمو بزرگ مسئولیت خانواده ما را به عهده داشت و پس از شهادت او و فرزندش حاجی نبی در سال 1361، چشم  همه ی بازماندگان (تول مدد) به سوی استاد مزاری دوخته شده بود و همه او را پدر و حامی خود می دانستیم .تا اوبود هیچ احساس بی پناهی نمی کردیم و به این دل خوش بودیم که اگر حاجی بزرگ، محمد جعفر ،سلطان، افضل،  حاجی نبی  ،غلام عباس وامین واسحاق و ....رفته اند ، مزاری زنده است! اما روزی که او رفت همه دوباره یتیم شدیم.

نمی دانم چگونه احساسم را کنترل کنم تا مطالبی را که در قلب دارم و سالها چون بغض نترکیده آزارم می دهد ، روی کاغذ بیاورم و در وبلاگ بگذارم . اما اشک امانم را بریده است با خود گفته بودم  که دیگراشک بس است ، باید گذشته ها را فراموش کرد ، اما وبلاگ چاکه ها و سالگرد شهادت رهبر شهید باز هم مرا به دنیایی از غم و اندوه کشانید .جهنمی که مثل من هزاران هزار انسان را سوزانده که جز فریاد و آه و ناله چیزی نمی توان شنید.

آه ! خدای من ! چه بنویسم و از کجا شروع کنم .ساعت 2:30 شب است ، گریه مجال نمی دهد ، اما ترس از اینکه با عث آزار دیگران شوم ، آهسته گریه می کنم و با خود می گویم کاش کنار" چشمه ریگی" می بودم، آنقدر گریه می کردم که دلم خنک می شد و با شرشر آب هم نوا شده به کل نانوایی و بر مزار تمام شهدا و مزار ناپیدای آنها می رسید . اما چه کنم که هزاران کیلومتر از آنجا دورم و در غربتکده ی جهان به سوگ عزیزانم نشسته ام.

هر سال که 22 حوت نزدیک می شود ، سایه شوم غم باز هم بر سر خانه های ما چترسیا ه خود را می کشد و ما را به گذشته تاریک و غمبار می کشد.آه !خدای من ،مثل اینکه همین دیروز بود که ما به عزا گرفتار شدیم. آن هم نه یک بار که بارها و بارها.

 ای زینب بزرگ  (س) اینک می دانم که بعد از حادثه کربلا وشهادت تمام اعضای خانواده ات به تو چه گذشت.خدا به تو صبری داده بود که حتی در غم از دست دادن امام حسین (ع) صبر کردی.  ما نتوانستیم در غم کشته شدن عزیزان خود، مثل تو صبور باشیم. ولی در یک چیز با کاروان به خون خفته کربلای بعد از شهادت امام حسین (ع) شریک بودیم. ما نیز دوران اسارت را سپری کردیم. زمانی که کودکی بیش نبودم و با کودکان دیگر مشغول بازی، ناگهان سیلی محکمی به صورتم نواخته شد ،تا به خود آمدم ،دیدم موهای من و دیگر کودکان فا میل به دست کسانی است و ما را روی خاک ها و سنگ ریزه ها می کشند! کفش های مان را گرفتند و به ما دستور دادند که روی خارها و سنگ ریزه ها با پای برهنه برویم و تفنگ های خود را به سوی ما نشانه گرفتند. فقط اینقدر به یادم مانده که می گفتند شما چو چه های ......... هستید.   

وقتی گریه کنان به خانه آمده به مادرم شکایت کردم ، مادر گفت : آرام بگیر که آنها خبر می شوند.ما چیزی از قضیه نمی فهمیدیم .یک روز پشت بام  نشسته با کودکان سنگ می ریشتیم که ناگهان پایین دیوار پرتاب شدم ، دیگر نفهمیدم که چه شد ، چون بیهوش شده بودم . مادرم وقتی مرا می بیند تحمل نیاورده ، فریاد می کشد  "که ای زن دخترم را کشتی !" او هم با خونسردی جواب داده بود" یک چوچه ی...کم".

ما را زیر نظر گرفته بودند ، چون تصور می کردند ، استاد مزاری برگشته حتما دنبال خانواده ی خود می آید و آنها قصد داشتند استاد را دستگیر کنند. روزها مادرم همرای آجه (مادر استاد مزاری)به بهانه ی اینکه برای بچه ها گل سر شوی بیاورند –از آنها اجازه می گرفتند- پشت تپه ها ، داخل جرها می گشتند تا جنازه های عموهایم را پیدا کنند .چون شنیده بودیم که آنها را کشته همان جا رها کرده اند ، بعد از جستجو ی زیاد سر انجام جنازه ها را پیدا کردند . جنازه ها سر نداشتند ، بدن هایشان را حیوانات خورده بودند از روی لباس آن ها را شناسایی کردند ،اما کسی جرات نکرد آنها را دفن کنند ، بدن آنها همان جا طعمه ی حیوانات شدند.

زن ها و بچه ها ، از ترس بلند گریه نمی توانستند.دو پسر دوقلوی کاکایم فوت کردند .عمه ام که تازه زایمان کرده بود از گرسنگی و ترس با نوزاد خود تلف شدند. پسر 4 ساله اش بعد از خودش فوت کرد .دختر 3 ساله عموی دیگرم نیز فوت کرد.

همگی فقط به امید این زنده بودیم که مزاری زنده است و روزی ما را نجات خواهد داد  . ما که بسیاری مان  یا پدر را ندیده بودیم –چون برخی چند ماهه پیش نبودند که پدر ها رفته بودند – و برخی هم اگر دیده بودیم ،فراموش کرده بودیم که چه قواره و قیافه ای داشت نه عکسی بود و نه فیلمی ،همه بابه مزاری را پدر می دانستیم .

وقتی ما به ایران رسیدیم ، او بسیاری اوقات را به خانه ی ما می آمد یادم هست ماه شعبان و رمضان را قصد کرده بود، یک جا باشد و روزه بگیرد. یک روز آفتابه ی آب را به دستش دادم تا وضو بگیرد از در حیاط بیرون شد، گفتم کاکا جان روی حیاط وضو بگیرید ، گفت نه همسایه ها اذیت می شوند .چون ما در آن حیاط کوچک 5 خانواده به سر می بردیم. یک شب وقتی نمازش تمام شد کاسه ی کدو و ماست را پیش او گذاشتم ، گفت : جان کاکا چه پخته کردی ؟گفتم مادرم پخته ،کدو است. گفت سحری برایم چیزی درست نکنید، ما فکرکردیم او سحری بلند نمی شود، یک شب بیدار شدم ، دیدم او در حال قرآن خواندن می باشد، ولی سحری نخورد.او بخاطر اینکه کسی اذیت نشود، چراغ را روشن نکرده و از پشت پنجره به روشنایی چراغ کوچه مفاتح وقرآن می خواند.

مادرم رفت که لامپ را روشن کند، گفت: "اینگه جان ، بچه ها و همسایه ها خوابند ، اذیت می شوند ، روشن نکن" . یک روز هنوز شام نشده بود که در زد ، وقتی خواهر کوچکم در را باز کرد ، بابه مزاری با یک بکس داخل حیاط شد و به خانه دم در رفت. ما بچه ها هم وقتی خبر شدیم استاد آمده، همگی پیش او رفتیم ، دیدیم با عجله در بکس را بست ، ولی ما دیدیم که بکس پر از پول بود .در عمرم آنقدر پول ندیده بودم . فورا" رفتم دفترچه ام را آوردم نمره ام راکه 20  شده بودم به او نشان دادم ،گفتم کاکابرایم جایزه بده نمره ام بیست شده است. گفت :" جایزه می دهم ولی پولی ندارم" ، ما بچه ها یک صدا گفتیم، بکس پر از پول است ، خندید و گفت :" آنها پولهای من نیست، مال مردم است .هروقت خودم کار کردم پول پیدا کردم حتما به شما جایزه می دهم" .گفتم کاکا جان فردا مدرسه از من 10 تومان خواسته 5 تومان دارم 5 تومان بده ، گفت:" نه ! باید 5 تومان را خودت گلدوزی کنی و پول پیدا کنی آن وقت ببر!" ما را نصیحت می کرد که باید به مادرم کمک کنیم و نگذاریم تمام زحمت ها به دوش او باشد.

واقیعت آن بود که در آن روز ما 5 تومان پول نداشتیم، مادرم خیاطی می کرد ، کیسه می دوخت و به زور شکم ما را سیر می کرد.ما هم از ان به بعد تصمیم گرفتیم خود خرج مدرسه را در بیاوریم و سربار مادر نباشیم.من گلدوزی می کردم ، خواهرانم دفترچه های بچه های پول دار را پاک نویس می کردند ، هر کدام مقداری پول از این راه در می آوردیم تا  خرج قلم و کاغذ خود ما گردد. او بسیار مرا تشویق می کردتا درس بخوانم و معلم شوم .او می گفت که:" مردم افغانستان بی سواد هستند ،بچه ها نیازبه معلم دارند ، تو باید به وطن رفته بچه ها را درس بدهی" ، من آن وقت دوره ی ابتدایی بودم .

او به وطن رفت ،سالها او را ندیدم ، وقتی به عنوان هیات حزب وحدت برگشت ما همه بزرگ شده بودیم  ، خانواده ی خودشان نیز به ایران آمده بودند. تقریبا همگی در یک منطقه جمع شده بودیم. ولی هیچ کس از ایرانی ها و حتی افعانستانی ها نمی دانستند که خانه ی مزاری و اطرافیان اوکجاست و کدام است ، جز همان هایی که رفت و آمد نزدیک داشتند .وقتی او دوباره به داخل رفت ، رفت و آمد ها کم شد ، خانواده ی بابه مثل دیگر خانواده ها به گلیم بافی و کیسه دوزی و غیره خرج زندگی را در می آوردند.

اما با شروع جنگ های غرب کابل ، همه چیز به هم خورد ، از آن به بعد هرروز خانه ی بابه مزاری در شهرک امام خمینی محل تجمع  زنان برای دعا و نذر ونیاز شده بود.ولی بازهم کسی زیاد نمی دانست و مزاری هم آنقدر برای مردم عادی ایران شناخته شده نبود و برای مردم ما هم چندان آشنا نبود، که ناگهان آن شب شوم فرارسید! آه خدای من ! کاش آن شب هرگز فرا نمی رسید روز با پای پیاده به جمکران رفته بودیم ، عصر هم  در خانه ی خود بابه مزاری دعای توسل داشتیم. وقتی به خانه رسیدم ،دخترم در را باز کرد تا پای داخل خانه گذاشتم شوهرم رادیو را خاموش کرد . گفتم رادیو ها چه می گفتند، چون خبر شده بودیم که جنگ شدت یافته ، ولی خبر نداشتیم که بابه اسیر شده است ،روز وقتی زنها به جمکران رفته بودند ،مرد ها گوسفندی را نذر کرده ، گوشت آن را به خانه ها تقسیم کرده بودند،ولی زنها از اسارت بابه اطلاع نداشتند . شوهرم کاملا ساکت بود ، چیزی نمی گفت ! تا به خود آمدم او رفته بود.

 از بچه ها پرسیدم ،با با کجا شد،گفتند رفته خانه خاله. خانه خواهرم در همان کوچه خودمان بود، سراسیمه دویدم به کوچه ،که مادر زینب  همرای زینب کوچولو با خواهر استاد مزاری و بچه های کوچک دم در رسیده اند، پرسیدم چه خبر شده ! گفتند" خبر نداریم به ما گفته اند امشب بیاییددعا بخوانیم .وقتی در زدیم تا باز شدن در متوجه شدیم که پشت سر ما تعدادی شیخ نیز صف کشیده اند ،همه مات ومبهوت بودیم که چه خبر شده ، تا در باز شد صدای گریه را شنیدم ، دویدم داخل اتاق خواهرم وسط اتاق با رو افتاده بود  و داد می زد که" دروغ است ، دروغ است" به اتاق دیگرمرد ها  سر روی زانو گذاشته اند و اشک می ریزند، گفتم :چه خبر است ؟ کسی جواب نداد فقط خواهرم گفت :" کاکا ..." تا کاکا گفت، دیگر چیزی نفهمیدم ، وقتی به هوش آمدم که خانه پر از زن شده بود، یکی آب قند می داد، یکی آب به صورت مان می پاشید . همه داد می زدند گریه می کردند، همسا یه ها هم خبر شده بودند . زن های ایرانی دم در آمده بودند که چه خبر شده وقتی به آنها گفتند که رهبر شیعیان افغانستان  امروزشهیدشده، اینها خا نواده های ایشان است ،همگی  تسلیت گفته رفتند، تا پاسی از شب گریه و زاری ادامه داشت ، همگی دوباره  بی پدر و یتیم شدیم . آه خدای من  !

 آن شب سیاه هیچ کس نخوابید، ولی سخت تر از همه به مادر زینب گذشت .چرا که ما دیگران هر کدام به خانه خود رفته تا صبح گریه  کردیم ،ولی او به خاطر اینکه آجه (مادر بابه مزاری) خبر نشود مجبور بود اشک های خود را پنهان کند . فردای آن شب شوم همه صبح زود به خانه با به جمع شدیم و هر کدام با گلوی بغض کرده  ، خا نه را جمع و جور می کردیم. قرآن ها را وسط اتاق گذاشتیم ، یک پارچه سیاه پشت در زدیم و با صدای تلاوت قرآن کریم  آجه فریاد زد" وای مزاری کشته شده!"

 زن و مرد کودک و بزرگ همه فریاد بر آوردند و باز گریه و ناله شروع شد و این بار همه با تمام توان گریه می کردند. چند نفر از ما از شدت گریه و ضعف بدنی که چند روز بود غذای کافی نخورده بودیم ،از حال رفتیم . ما را به بیمارستان بردند .هنوز یکی از بخش اورژانس خارج نشده که دیگری را می آوردند . آجه باتمامی صبوری ومقاومتی که داشت ، تاب نیاورد.اورا نیز عصر روز به بیمارستان آوردند، شام وقتی به خانه بابه برگشتیم ، دیدیم کوچه وخیابان و داخل حیاط پراز جمعیت  شده بود.

            زن ومرد ، پیروجوان از سراسر قم وشهرهای اطراف به خانه بابه جمع شده بودند،مردم دسته دسته آمده ، فاتحه خوانده می رفتند ، ایرانی ها ، بخصوص عرب های مهاجر به صف عزاداران شامل شدند . از آن شب تا روز خاک سپاری رهبر شهید در مزار شریف ، هرروزو شب دسته های سینه زنی و عزاداری به خانه می آمدند و چون جا تنگ بود در همان  داخل کوچه سینه زنی کرده و با روضه خوانی و عزاداری می رفتند و دسته دیگر می آمد . در خود شهر قم مسجد امام حسن عسکری (ع)، محل تجمع عزاداران از سراسر ایران شده بود ، تقریبا شهر قم پر از مهاجرین افغانستانی شده و هر کجا نگاه می کردی مردم عزادار را می دیدی.

بسیاری ها بابه مزاری را بعد از شهادت او شناختند ، حتی خانه ی رهبر شهید هم برای بسیاری ها بعد از شهادت ایشان معلوم شد . از آن تاریخ تا کنون هر ساله 22 حوت و 7 حمل خانه بابه مزاری در شهرک امام خمینی (ره)_ قم_ توجه عزاداران را به سوی خود جلب می کند ، اما می دانم امسال زینب مظلوم تنها تر از همیشه است ،چرا که مادرش دو سال پیش ، تحملش تاق شد و به سرای باقی شتافت ، اعضای فامیل هم هر طرف رفتند ، تنها زینب مانده است ، آجه این یادگار تمامی دردها و رنج های 30 ساله خانواده بابه مزاری .

 دو سه سال پیش وقتی ، خانه بابه مزاری را برای شب 22 حوت جمع می کردیم که کسی درد زد، دم در رفتم دیدم 2 مرد نا آشنا است . یکی گفت :" خواهر می بخشید ، شما همشهری هستید" ، گفتم: بلی بفرمایید .  گفت: "خانه ی رهبر شهید کجاست ؟ می خواهیم پیش مادرش برویم" ! گفتم :بفرمائید همین جا ست . آنها گفتند : " نه شما آدرس را بدهید خودمان می رویم" ، گفتم خانه اش همین است . با تعجب گفتند :همین خانه رهبر شهید است! گفتم بلی . با ناباوری وارد شدند وقتی پیش آجه نشستند فاتحه خواندند ، با خود تکرار می کردند خدا لعنت کند توطئه گران را که به ما گفته بودند مزاری در ایران یک کاخ برای خانواده ی خود ساخته ! ماهم تعجب کردیم که چطور هنوز مردم از وضع زندگی بابه اطلاعی ندارند.

آه ! خدای من ! از آن شب شوم ، اینک 12 سال تمام می گذرد ، ولی هنوز آن فریاد خواهرم به گوشم طنین انداز است که می گفت: دروغ است ، دروغ است ...


نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385 توسط زهرا جعفری | لينك ثابت |
» آشنایی با رهبر شهید
» رحلت پیامبر
» ماه محرم
»
» عید غدیر خم مبارک
» یاد گل سرخ
» رهبر شهید احیأ گر هویت سیاسی
» دوازدهمین دژم بهار نبود استاد عبدالعلی مزاری
» مهمانی خدا
» ترس از دعوا
» 7و 8 ثور دو حادثه با یک نتیجه !
» عکس و حرف
» نوروز
» رحلت پیامبر اکرم(ص)
» سخنان زینب مزاری در هالند
» رهبر شهید استاد مزاری (ره)
» یادی از آن روزها ی غم
» فیلم
» فیلم
» محرم
» محرم
» محرم ماه حماسه ای تاریخ بشریت
» ییلاق زیبایم (فیلم)
» ییلاق زیبایم
» فیلم و نما هنگ
» مقدمه