تبليغاتX
چاکه های سرخ

مهمانی خدا ، (خاطراتی از سال ۱۳۷۷ )

هرسال که ماه رمضان می آید ، ناخداآگاه به یاد رمضان سال ۱۳۷۷ می افتم که هموطنان ما بعد از قتل عام توسط طالبان در مزار شریف ، یکاولنگ و بامیان و دیگر نقاط کشور، آواره ی کشورهای همسایه شدند.با اینکه از آن زمان سال ها می گذرد، ولی آه سرد آن مادر هنوز قلبم را آتش می زند ،با هم آن خاطره را مرور می کنیم، به امید روزی که در جهان ظلمی نباشد و در کره ی زمین گرسنه ای...

 

ماه رمضان ! ای ماه برکت و فضیلت، ای ماه خدا ! تو درست امسال موقعی آمده ای که سیل از آوراگان کشور مظلوم و به خون آغوشته  ، فقط برای زنده ماندن مهمان ناخواسته همسایه ها می شوند. زخم روحی را بر زخم جسمی ترجیح داده اند. پروردگارا! تو خود می دانی که هرکدام از  دیگری درد ناک تر است، وقتی هر روز نظاره گر مظلومیت مردم نابود شده خویش هستیم ،زندگی در این سرای فانی برایمان به معنا و بی مفهوم می شود . امروز هم می خواهم یکی از درد های هموطنانم را چون خنجری به قلب زخمی ام  وارد کرد و شاید برای دیگران چیزی مهمی نباشد و این برداشتها، بستگی به احساس درونی هر انسانی دارد. ولی برای من هر ذره ای  از این دردها، چون کوهی از رنج و محنت به حساب می آید، چون خود نیز درد دیده ای بودم ازینرو به عنوان یک خاطره در دفتر خاطراتم ثبت خواهم کرد . می دانم که گفتن این خاطره ذره ی بسیار ناچیز از انبوه مشکلات هموطنانم که در مدت بسیار طولانی در کوره  آتش جنگ و بی عدالتی سوختند و  نابود شدند .

روز یکشنبه از راه می گذاشتم که صدای چانه زدن زنی به گوشم رسید،ناخود آگاه بر گشتم ،کنارش ایستادم ،او پای گاوِی خریده بود. ولی چهل تومان کم داشت، هر چی به مغازه دار التماس می کرد که من چهل تومان ندارم، ولی او قبول نمی کرد. با اصرار زیاد این خانم، مغازه دار حوصله اش سر رفت و گفت :اگر نداری نخر ،من مجبورت نکردم. زن در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، زنبیلش را گرفت و رفت.باخود گفتم عجب دنیایی است ، یکی حاضر تمام هستی خود را در راه خدا بدهد ، یکی حاضر نیست از یک قران خود بگذرد. من هم به دنبال او راه افتادم . او رفت از سیب زمینی های ریزی که قیمت کمی داشت ، مقداری خرید  و روانه ی خانه گشت . در ایستگاه اتوبوس  ایستاده بود و من هم کنارش ایستادم .

گفتم خواهر جان ناراحت نباش، خدا بزرگ است. او گفت: خواهر جان ، من ناراحت نباشم که ناراحت باشد . گفتم چرا ؟ گفت: من مدت سه ماه است که از افغانستان آمده ام . شوهرم را طالبان جنایتکارپیش روی ما سر بریدند و پسر دوازده ساله ام  را نیز کشتند . من مانده ام با پنج تا بچه ی دیگر . ..گفتم: چطور آمدی ایران؟ گفت: با یکی از آشنا ها همراه قاچاق بر آمدیم . حالا دوتا از بچه های خرد سالم نزد قاچاقبرگروگان مانده اندو  گفته، هر وقت شما پول  را آوردید، بچه هایت را تحویلت می دهم و بچه هایی که با خودم هست قالین  کرایه کرده ایم و می بافند تا هم خرج راه را و هم خرج خودمان را در بیاورند .

هر هفته صاحب کارگاه به ما مقداری پول خرجی می دهد، ولی هیچ کفاف خرج ما را نمی کند . یک اتاق اجاره کرده ایم ماهی ده هزار تومان . در آن اتاق هم غذا می پذیم و هم قالین می بافند وهم می خوابیم . از طرفی نگران آنها هستم که هیچ لباس گرمی برای زمستان نداریم ،همه شان سرما خورده اند . یک پتو همراه خود آورده ایم که شب همه  زیر آن می خوابیم و یک چراغ نفتی  زن همسایه به ما داده است . و از طرف دیگر ماه رمضان آمده است . هیچ چیزی نداریم ، خودم را خیر است ، با این سه تا دختر چه کار کنم؟ در فکر مانده ام که چه کار کنم .

چطور امسال روزه بگیرند ، خواهر جان آمدم تا چیزی بخرم و برای سحری آنها آمده کنم ولی نتوانستم جز کمی  کچالو چیزی بخرم. از طرفی دیگر، یکی از دخترانم عصبی شده تمام وقت گریه می کند و سردرد است . به خدا از زندگی سیر شده ام، در حالی که بغض گلویش را گرفته بود و اشک هایش را در زیر چادر پاره پاره اش پنهان می کرد . بازهم از درد هایش می گفت، در حالی که دیرم شده بود او هم چنان دوست داشت که به حرفهایش گوش دهم .او می گفت، شب ها تا صبح بچه ها قالی می بافند، وقتی خوابشان می آیند صورت خود را می شویند تا خوابشان نبرد .

اتوبوس آمد و او هم چنان با چشم های اشک آلود و با حرف های ناتمامش مرا ترک کرد . خداوندا !از تو می خواهم که مشکل هر مسلمانی را خود حل کنی . خدایا! تو را به رحمانیتت قسم می دهم که رحمی کنی بر چنین خانواده های  و صبر و شکیبایی آنهارا دو چندان ساز تا بتوانند در برابر مشکلات زندگی دچار سر درگمی نشوند ... اما ای خواهران و برادران هموطن !آیا وظیفه ی من و شما نیست اگر توانی داشته باشیم به چنین عزیزانی کمک ناقابلی بکنیم در حالی که خیلی هادر همین دنیای غربت و آوارگی  احساس مسئولیت در برابر همدیگر ندارند .

و بعضی از ما خواهران که زندگی بهتر داریم، سعی می کنیم ده تا یازده تا کره ی طلا داشته باشیم و چند مدل گردنبند و تمامی انگشتان دستمان را انگشتر پر کنیم و برای خودنمایی پیراهن گرانقیمت بپوشیم و گوش مان را چند سوراخ می کنیم و در هر سوراخ چند مدل گوشواره آویزان می کنیم . سعی می کنیم از نظر زندگی وسائل خانه و مادیات از دیگران پیشی گیریم، آیا زندگی این چنین برای ما آوارانگان شایسته است؟

و از همه مهم تر ما  خون شهیدان را با این گونه اعمالمان زیر پا نمی کنیم؟  گرچه خانواده های هستند که هیچ گونه ضرر جانی ندیده اند ولی ای هم وطن ، بنی آدم اعضای یکدیگرند ، که در آفرینش ز یک گوهرند .


نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386 توسط زهرا جعفری | لينك ثابت |
» آشنایی با رهبر شهید
» رحلت پیامبر
» ماه محرم
»
» عید غدیر خم مبارک
» یاد گل سرخ
» رهبر شهید احیأ گر هویت سیاسی
» دوازدهمین دژم بهار نبود استاد عبدالعلی مزاری
» مهمانی خدا
» ترس از دعوا
» 7و 8 ثور دو حادثه با یک نتیجه !
» عکس و حرف
» نوروز
» رحلت پیامبر اکرم(ص)
» سخنان زینب مزاری در هالند
» رهبر شهید استاد مزاری (ره)
» یادی از آن روزها ی غم
» فیلم
» فیلم
» محرم
» محرم
» محرم ماه حماسه ای تاریخ بشریت
» ییلاق زیبایم (فیلم)
» ییلاق زیبایم
» فیلم و نما هنگ
» مقدمه