تبليغاتX
چاکه های سرخ

 

ییلاق زیبایم!

                عمری است که از تو بی خبرم و سالیانی است که ازدیدنت محروم ، اما زندگی ام را تنها با مرور خاطرات خوش با تو بودن ، سپری می کنم و به یاد به یاد می آورم ایام شیرین کودکیم را که همراه دوستان هم سن و سال خویش در حالی که ترانه ناب عشق کودکانه را نغمه سرایی می کردیم و تپه های سرسبز و صخره های مغرورت قدم می زدیم و گل های لاله ، سرخ و نیلوفرت را گردنبند ساخته و برگردمان آویزان می کردیم .

                با تکه سنگ هایت خانه کودکانه می ساختیم و با میوه های کوهستانی و خودرویت که به نام های چاکه ، گوگ،پستان اسبک می شناختیم ، از همدیگر پذیرایی می کردیم و از گل های معطرت ،ظروف می ساختیم مثل بشقاب ،دیگ،چاینک،کاسه ،قاشق و ...

                تو مثل باغستانی سبز و رنگارنگ بودی که با غبانت خدا بود.تمام دره و کوهت دیدنی و خدایی که هیچ دست بشر در ساخت و پرداخت و نگهداری تو دخالتی نداشت .

              آه ! خدای من ! چه روزهای خوبی بود . پدرگمنام نام آورم که از سر زمین با دستان پینه بسته و با لبخند مهربان پدرانه اش ، غروب می آمد و ما بسان پروانگان بر لطیف وجودش می گشتیم و از آب خنک چشمه هایت پدر را سیراب کرده و خستگی طاقت فرسای روز را از تنش می زدودیم.

             یاد آن روزها بخیرکه بدنبال پدر در میان بوته ها ی سرسبز و صخره های سربه فلک کشیده و پونه ها ی سبزت قدم می زدیم و گل بوته ها ی مهربانی را پدر هدیه جانمان می کرد.

            چه زندگی ساده و بی آلایش و یکرنگ و با صفایی داشتیم.با غرور و عزت راه می رفتیم و پدر محبوب دل های تمام ضعیفان و بیچارگان بود، همسایه ها در هر مشکلی به او مراجعه می کردند.

             صدای شرشر آب جویبارت همرنگ و هم صدای قلب مهربان پدر بود ،پدرم مثل تو خدایی بود، وقف مردم.

              یاد روزهای محرم الحرام می افتم که پدرنذر می کرد و دستر خوان سخاوتش را بربندگان خدا می گستراند. یاد روزهایی بخیر که گله گوسفندان را چوپان می اورد و پدر به نیازمندان گوسفندی هدیه می کرد . روزهایی را به یاد می آورم که پدر پشم گوسفندان را قیچی می کرد و به دوستان و آشنایان تقدیم کرده و مقداری را برای فروش به بازار می برد. به یاد می آورم غروبت را که کاکا کلانم به تپه سبزت می ایستاد و صدای دلنشین اذان را به گوش اهالی می رساند.

            یاد باد ، روزهایی که با نان گرم تازه پخته مادر، کنار جویبارت می نشینیم و از پونه های اطرافت و اب ذلالت شکم گرسنه مان را سیر می کردیم . چنان که گویی بهترین پلو و مرغ سرخ کرده و کباب را خورده با شیم .

            مرور می کنم روزهایی را که همراه مادر به محل گله می رفتیم و مادر گو سفندان را می دوشید و مارا به افکار کودکانه مان غرق سرور و شادی بودیم و بر گندم زارهایت غلت می زدیم و ناظر رقص علف زارهایت بودیم.

             خانه های سنگی تو هنوز در مقابل دیدگانم خود نمایی می کند و بدون اغراق می گویم که طبیعت تمام زیبایی اش را در تو خلاصه کرده بود ، با تو با قدرت خدا اشنا می شدیم ،چرا که به هرنقطه ات نگاه می کردی، الطاف و نعمات بیکران او را می دیدیم . کتاب بزرگ معرفت گسترده بود و شاگردان بی اعتنا ازکنار آن می گذشتند.

             به یاد می آورم گوسفندان پدر را که برادران در دامان سر سبز تو آن ها را به چرا می برد ند ،چاشت وقتی گوسفندان را به قوش می آوردند مادر شیر شان را می دوشید . صبحانه هر روز به ما سرشیر می داد و ظهر ها نان و ماست تازه ، چقدر لذت بخش بود ، ساده زیستی و ساده بودن ودر اخلاص غرق شدن و آزاد راه رفتن.

            یادم می آید که چقدر بهانه گیری می کردم و بخصوص به پدر ناز می فروختم و پدربهترین و نابترین خریدارم بود ، وقتی می گفتم سر شیر نمی خورم ،شیر می خورم، شیر نمی خورم مسکه می خورم و ...پدرم با مهربانی و با صفا مرا در آغوش می گرفت و با آب زمزم گونه ات صورتم را شستشو می داد. چقدرآبت گوارا و خنک بود از نوشابه و کوکا کولا هم بهتر .

            چه روزهای خوشی داشتیم ، برادر کوچکم همان زحمت کش دوران   بعد ازپدرم وقتی بزغاله ها و بره ها را به چراگاه می برد و ما هم به دنبالش می رفتیم. او به شوخی و برای خوشی ما در میان درختان وسبزه زاران پنهان می شد و صدای گرگ را در می آورد و ما با دنیای کو دکانه مان جیغ وداد وفریاد می کشیدیم و در جستجوی برادرعلفها و برگهای درختان را این طرف و آن طرف می کردیم.صدای نی برادرم هنوز گوشهایم را نوازش می دهد و صدای شر شر آبت مرا به خواب می برد درست مثل لا لایی مادرم .   

             آه ییلاق زیبایم!هر چه از تو می گویم بیشتر قلبم خون می شود.هر چه مرورت می کنم ،بیشتر غرق رویا می شوم .روزهای خوشم خیلی زود گذشت .دست جفا کار روزگار نتوانست شاهد سرور و شادی من و تو در دامنه های سر سبزت باشد.

          آه خدای من !لا له هایت را سر بریدند و شقایق هایت را پر پر نمودند جامه سبز تو خون رنگ شد.درست مثل قلب من ! بهارت را زمستان سرد و یخبندان نمودند و چنان سیلی بر صورت کودکانت نواختند که کبو دیشان هنوز به وضوح دیده می شود .لا نه های پرندکانت را خراب کرده،آواره شان نمودند.

           آه خدای من !مرا از آغوشت دور سا ختند . و توعمری است که از من بی خبری و من اکنون فرسنگها از تو فا صله گرفته ام ودر غربت و تنهایی نشسته ام .تنها با خا طرات خوب با تو بودن زندگی می کنم و اشکها یم را جاری می سازم .برای ان لحظه ای که تیر دشمن به قلب تو نشانه رفت و تو را تیر باران کرد.چه درد ناک بود دیدن صحنه ای که نو جوان 12 ساله و جوان 16ساله ات ،در اثر اصابت بمب چون گوشت چرخ کرده روی خاکت قرار گرفتند.چه دشوار است به یاد آوردن سر بریده کو دکی که بر شانه مادر جان داده بودو مادر بی خبر از اینکه فرزند بی سری را در آغوش گرفته ،گریه کنان و یا علی گویان درکوه و کمرت می دوید و به تو پناه می آورد .و تو با پیکر سوراخ سوراخ مقاومت می کردی ، عزیزانت را جامب دادی و از دید دشمن مخفی می نمودی.بنازم آن همه مقاومت و ایثارت را .

           ای ییلاق زیبایم ! از راه های دور و از دنیای آوارگی با تو حرف می زنم ، نمی دانم صدایم را می شنوی یا نه ؟ اما من دیگر آن کودک بشاش و خندان تو نیستم .دوری و هجران تو و غم جانکاه عروج پدر و برادر و دیگر عزیزانم ، سیمای مرا چروکیده و قامتم را خمیده و پیکرم را ریش ریش کرده است .اکنون آنقدر تنها و بی همدم شده ام که فقط با تصویر پدر گمنام و یاد دوران خوش با تو بودن روز را به شب می رسانم وشب به یاد تو می خوابم شاید که به خوا بم بیا یی .  

           آه ییلاق زیبایم !تو از غربت و اوارگی چیزی نمی دانی ،چرا که با تمامی فشارها هنوز قا مت استوارت خم نگشته است . اما همه چیز را تجربه کرده ام و اینک روزهای تلخ دوری از تو فقط با یاد تو آرزوی روزی که به دامان توبرگردم سپری می کنم و آرزو دارم که قبل از مرگ یک بارهم شده تو را ببینم.


نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 توسط زهرا جعفری | لينك ثابت |
» آشنایی با رهبر شهید
» رحلت پیامبر
» ماه محرم
»
» عید غدیر خم مبارک
» یاد گل سرخ
» رهبر شهید احیأ گر هویت سیاسی
» دوازدهمین دژم بهار نبود استاد عبدالعلی مزاری
» مهمانی خدا
» ترس از دعوا
» 7و 8 ثور دو حادثه با یک نتیجه !
» عکس و حرف
» نوروز
» رحلت پیامبر اکرم(ص)
» سخنان زینب مزاری در هالند
» رهبر شهید استاد مزاری (ره)
» یادی از آن روزها ی غم
» فیلم
» فیلم
» محرم
» محرم
» محرم ماه حماسه ای تاریخ بشریت
» ییلاق زیبایم (فیلم)
» ییلاق زیبایم
» فیلم و نما هنگ
» مقدمه